|
گلبـــــــــــــــــرگ
فــــــرهنگی اجــــتماعی
|
بسم الله الرحمن و الرحیم
[ شنبه 1391/07/08 ] [ 9:28 بعد از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
[ سه شنبه 1391/04/06 ] [ 8:24 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 10:9 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
بانوی قندهار؛ از یک صد فرد تاثیر گذار جهان تا برنده جایزه بین المللی زن شجاع! [ دوشنبه 1391/02/04 ] [ 9:4 بعد از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
[ شنبه 1391/02/02 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
مهریه در اسلام یک سنت است ویکی از شروط نکاح است. دین اسلام حد اقل مهریه را (معادل) 380 افغانی مشخص نموده است وحد اکثر آنرا مشخص نکرده است وبه توانایی مرد واگذار نموده است. یعنی طوریکه بتواند برای خود یک زندگی مرفه(طبق دساتیر دین مقدس اسلام) بسازد. البته اسلام با صراحت زیادی تاکید نموده است که پرداخت مهریه صرف برای زن است وفقط زن میتواند که مالکش باشد نه پدرش. هر گونه پولی را که پدر دختر از پسر(دامادش) به عنوان مهریه اخذ مینماید، پول اضافی بوده وهیچگونه استحقاقی در آن ندارد. اگر دختر پول را بعد از عروسی به پدرش به عنوان تحفه بدهد خوب است والا هیچگونه اجباری از نگاه اسلام درین زمینه نیست. ادامه مطلب [ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 8:49 بعد از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
با تاثر فروان، اطلاع حاصل نمودم که شادروان استاد بزرگوار، عبدالرحمن پیروز، دعوت حق را اجابت نموده وبه دیار ابدی شتافته است. نخست برای استاد، مربی، مشاور ومصلح استدعای بخشش از خداوند بزرگ دارم وجنّات فردوس را برایش از رحمت بی کران ایزد منان،تمنا دارم. بعداً این واقعه المناک را به فامیل ارجمندش تسلّیت عرض نموده وبرای شان صبر وپایداری مزید خواهانم. رحلت استاد را ابتدا برای خودم، بعد برای فامیل محترمش وجامعه معارف فراه یک ضایع بس بزرگ وپر ناشدنی میدانم. "روحش شاد ویادش گرامی باد" [ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 0:50 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
سه سال ودو ماه را درسلول های جزایی وانفرادی گذشتاندم، بعد مرا در اتاقی بردند که پانزده نفر در آن زندگی میکردند، من هم نفر شانزده هم اتاق شدم، دو وقت نان من تبدیل شد به دو وقت نان،یک صبحانه ویک عصریه، آزادانه تشناب میرفتم وروزانه میتوانستم حمام کنم، در حالیکه قبلاً در هر دوماه یکبار اجازه داشتم. برای اصلاح کردن موی های سرم که درین دوسال فقط به زور همراه دست کنده میشد فعلاً تیغ وجود داشت ومیتوانستم هفته یک بار اصلاح کنم. بالاخره از زیر شکنجه آزاد شده بودم ومثل زندانی های عادی دیگر زندگی میکردم. درین اتاق از جمله کسانی که زندگی میکردند یکی هم نور احمد بود که جوانی تقریباً سی ساله به نظر میرسید. نوراحمد شخصی سفید چهره، بلند قامت وخوشروی بود که سیمای نورانی داشت، چشمهای بزرگ ونافذی داشت، رنگ چشمهایش سیاه مایل به بود(قهوه ای) بود. بر علاوه سیمایش، شخص آرامی بود که با آرامش خود یک دنیا حرف های نگفته را میتوان از چشمهایش خواند، ولی با آنهم صبور بود وهیچ شکایتی نداشت. او حافظ قرآن شریف بود. اکثر اوقات که پهره دار(پاسبان) متوجه نبود برای ما قرآن شریف را تلاوت میکرد. واقعاً صدای دلنشینی داشت. از همان لحظه اول که با او معرفی شدم از او خوشم آمد و دوست داشتم که با او راز دل کنم واز او بشنوم. هر وقت به طرف او میدیدم، احساس آرامش میکردم واورا از جمله اعضای فامیل خود میدانستم، بودن با او، برایم خیلی مفید بود ومیتوانستم که رنجهای سه ساله را فراموش کنم. یکی از روزها که بیرون شده بودیم آفتاب بخوریم، مرا نوراحمد به گوشه ای برد وبا روی کنار دیوارهای یک حوض شال گردن های خود را زیر جای نشستن خود هموار کردیم و نشستیم. نوراحمد میخواست چیزی را به من بگوید، ولی رویش نمیشد. من خوب متوجه بودم. به او گفتم که بگو هرچی میخواهی بگو، حرف ها را نباید در دل خود انبار کنی. خیلی ارام ومودبانه به من گفتم: اگر چیزی از تو بپرسم ناراحت نمی شوی؟ - نه چرا ناراحت شوم؟ - اگر ناراحت نشوید من میخواهم که سرگدشت ترا بشنوم. - چرا مایل هستی که سرگذشت مرا بشنوی؟ - بخاطریکه میخواهم درد دل ترا بشنوم و بفهمم که به چی جرمی ترا به اینجا آورده اند. - خیلی خوب، حالا که مایل هستی، من شروع میکنم ولی فعلاً وقت کم است، نمیشود که همه ــــــــــــــ آنرا تشریح کنم. - مشکلی ندارد، فعلاً شروع کن اگر چیزی ماند، دفعه بعد انشاالله میشنوم، تا تمام نشده هر ــــــــــــــ فُرستی که یافتیم از آن استفاده میکنیم. - درست است. - گلوی خود را کمی صاف کردم وبه اطراف خود نگاه کردم وبعد شروع کردم. نام من قدوس است، از ولایت هلمند هستم، ده ساله بودم که تجاوز شوروی بر افغانستان شد ودر مقابل جهاد مردم علیه آنها شروع شد. وضع در شهر لشکرگاه خیلی وخیم شد. ما مجبور شدیم که همرای فامیل از شهر لشکرگاه به ولسوالی واشیر که فاصله زیاد با لشکرگاه دارد مهاجر شویم. در آنجا اقوام ما زندگی میکرد و پیشه ی شان ذراعت ومالداری بود. من روزها گوسفندان مردم را به چراندن میبردم وپدرم نیز دهقانی میکردند. به این ترتیب چرخه روزگار ما میچرخید. بعد از مدتی دامنه جنگ به این ولسوالی نیز کشیده شد، روزگار عادی مردم را تلخ کرد. پدرم به صفوف مجاهدین پیوست ومن هم به شغل خود ادامه دادم. تا اینکه در یکی از روزها جنگ سختی در گرفته بود. مجاهدین دو تانک روسی را همراه با عساکر شان نابود کرده بود. چرخک ها(هلیکوپترها) وجت ها بمباران را شروع کردند بعد از سه ساعت جنگ، صدای فیرهای مجاهدین خاموش شد وهنوز هم چرخک ها روی قریه پرواز میکرد وبعضی جاها را با راکت هدف قرار میداد. من که در بیرون از قریه گوسفندان را می چراندم واز فاصله دور پرواز چرخک ها را مشاهده میکردم، در دلم خدا خدا میکردم که پدرم کشته نشده باشد. نه میتوانستم که به قریه بروم ونه هم در صحرا جایی برای پنهان شدن داشتم. مجبور بودم که خواسته وناخواسته به این هیولای جنگ تماشا کنم. تا آنوقت چنین صحنه ی را ندیده بود، بوی باروت همه جارا پر کرده بود، صداهای گوشخراش کم کم ، کم میشد. ولی دودی که از قریه واطراف آن بلند شده بود، مانند برج آسمان خراش، تا بالا بالاها می رسید. منظره ی عجیبی بود. در طول این مدت کسی به سمت من نیامده بود. من میترسیدم، ترس کودکانه. وهم خوشم می آمد که آن منظره های عجیب را تماشا کنم. ناخبر از عواقب این گونه منظره ها بودم. درین جنگ بسیاری از مجاهدین شهید شده بودن به شمول پدرم، البته نه تنها اینکه مجاهدین تلفات داشتند، بلکه مردم بی گناه نیز زیاد شهید شده بودند. صدای طیاره ها وچرخک ها خاموش شد وسکوت مرگباری بر فضا حاکم شد. گوشهایم که از صبح تا به حال صداهای بلند را شنیده بود، سنگینی میکرد، گوسنفندان هم نا آرامی میکرد، حیوان های بی زبان درکنار دیوار(تپه ها) کاریز جمع شده بود ونشخوار میکردند، شاید هم دعا میکردند، چشمهای شان خیلی روشن شده بود،انگار گریه میکنند. روز نزدیک عصر بود، دلم خیلی بیقرار بود که ببینم چی اتفاقی افتاده است؟! این منظره ی را که من از صبح تا به حال تماشا میکردم چی بوده است؟! به هر حال گوسفندان گرسنه را که از صبح تا به حال کنار دیوار کاریز خوابیده بود به طرف قریه حرکت دادم وخودم که حال بهتری از آنها نداشتم نیز به دنبال شان به راه افتادم، وقتی به قریه آمدم تعجب کردم، اثری از خانه ها نبود، همه تبدیل به تپه های خاک شده بودند. خاکهای که بوی تیز باروت آنها بینی آدم را می سوزاند. تعداد خیلی کمی از خانه های سالم ویا به شکل نیمه خرابه مانده بود. شور وفغان از هرسو بلند شده بود، درین میان صدای زنان برجسته تر از مردان وکودکان بودند. من زیاد هول کرده بودم وسراسیمه به هر سو میدویدم وبغض راه گلویم را بسته بود. به فکر گوسفندان نبودم، آمدم نزدیک خانه خود ما، چیزی عجیبی را دیدم که باور نمیکردم، خانه ی ما هم شبیه یک تپه خاک بود، اسباب ووسایل خانه ما هر طرف تیت وپاشان شده بود وبه شکل نیمه سوخته هر طرف پران شده بود. ابتدا باور نمیکردم که این واقعیت داشته باشد. ولی وقتی تنها یادگاری که از شهر باخود به قریه آورده بودم را دیدم، باور کردم. بایسکل کوچکی را که پدرم در هفت سالگی برایم خریده بود با خود به واشیر آورده بودیم، گرچه دیگر از کار افتاده بود ولی بازهم نشانه از برتریت من نسبت به بچه های قریه را که بایسکل نداشتند، نشان میداد ومن با آن بربچه های کوچه ما فخر فروشی میکردم. حالا دیگه آن تنها نشانه ی افتخار من تبدیل به یک اسکلت شده بود که گردنه ی آن از تنه آن جدا شده بود. هنوز هم به مادرم و خواهر کوچکم (سپوژمی) فکر نمیکردم. ولی وقتی این صحنه وحشتناک را دیدم شروع کردم به فریاد کشیدن وصدا زدن مادرم. هرچی صدا میکردم، از مادرم خبری نبود. بعضی خاک ها وکلوخ ها را جای بجای میکردم ومی پالیدم تا بلکه مادرم وخواهرم را بیابم، ولی هیچ چیزی دستگیرم نشد. بی اختیار گریه میکردم وبه طرف خانه ی که سروصدا وشیون وگریه مردم از آنجا به گوش میرسید دویدم. هرچی نزدیکتر میشدم، صدا ها بیشتر می شد. وقتی داخل سرای(حویلی) شدم، صحنه ی خیلی ترسناکی را دیدم که موهای سرم تیغ کشید. خرمنی از جنازه ها دیدم که یکی سر نداشت، یکی پای نداشت، یکی سوخته وسیاه شده بود وبعضی ها هم سالم سالم بودند مثل اینکه خواب باشند. همه یکی بعد از دیگری روی زمین مثل دانه های تسبیح چیده شده بودند. بوی باروت که درین جا با بوی خون آمیخته شده بودند، حال انسان را دگر گون میکرد، من که خیلی ترسیده بودم هرسو میدیدم وبا چشمان گریان مادرم را جستجو میکردم. دربین جمع که مردان وزنان با هم مخلوط بودند یکی دست مرا گرفت واز چند قطار جنازه ها عبور کردیم وبه یکی از خانه ها که سوراخ سوراخ شده ونشانه ای از تیرباران شدن آنرا نشان میداد داخل شدیم. همین که داخل شدم صدای ناله های خفیف مادرم را شنیدم که از درد به خود می نالید وگریه میکرد. از همان دور خود را به بغل مادرم انداختم که روی بستری خون آلود افتاده بود، نارسیده به مادرم زیر کولم(بغل)یک چیز سخت وناهمواری را حس کردم، وقتی دقیق متوجه شدم، دیدم که سر ویک دست پدرم را که خون آلود بود مادرم در بین بغلش گرفته است. من که تا آن لحظه همه چیز را دیده بودم تحمل کرده بودم، بی اختیار چیغ زدم، چنان چیغ زدم که انگار سینه وگلویم پاره شد باشد وبا یک پتکی بزرگ به سرم گفته شده باشد، دیگر نفهمیدم وزمین خودم و..... ادامه دارد [ جمعه 1390/10/16 ] [ 12:12 بعد از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
شعیب- 13 میزان 1390 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این داستان یک دوست خوب، جوان فداکار وهم بازی دوران طفولیتم است. بر اساس یک واقعیتی که خودم شاهدش بودم، نوشته شده است، گرچه این واقعه سال پیش اتفاق افتاده بود، ولی سوژه نوشتنش اکنون(اولین سلگرد شهادتش)برای من دست داد. امیدوارم که خداوند بزرگ جنت فردوس را نصیب آن شهید وشفاعتش را نصیب ما وشما بگرداند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سالهاست از این واقعه میگذرد، ولی هنوز برای من تازگی دارد، درست مثل چندثانیه قبل. اصلاً برایم زنده است وهمه چیز را در مقابل چشمانم می بینم. ولی تفاوت عمده آن روزها با این روزها، هذیان گفتن های بی موجب وبدون کنترول من است.که امروزه به خاطر آن طرد شده ام. ادامه مطلب [ چهارشنبه 1390/07/27 ] [ 6:53 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
اولین وزیر معارف افغانستان، محمد سلیمان بود. ا اولین گوینده رادیو ملی افغانستان،سرور گویا بود. اولین مدیر رادیو افغانستان، محمد محسن بود. اولین میدان هوایی بسال1928 در بی بی مهرو کابل ساخته شد.(شاه امان الله غازی) اولین بانک در افغانستان در سال 1931 تاسیس شد.(محمدنادرشاه) اولین فاکولته(دانشکده) حقوق وعلوم سیاسی افغانستان درسال 1317 درپوهنتون کابل ایجادشد.(محمدظاهرشاه) اولین دستگاه تلویزیون در افغانستان در سال 1356 آاز به کار نمود. اولین فاکولته ادبیات درسال 1323 ایجاد گردید(محمدظاهرشاه) اولین فاکولته شرعیات در سال 1323 ایجاد گرید.(محمدظاهرشاه) اولین ریس پوهنتون کابل، دوکتور عبدالحمید بود.(1323) اولین بانک دولتی افغانستان(د افغانستان بانک)درسال1318 باسرمایه25ملیون افغانی تاسیس شد. وبانک ملی افغانستان درسال1312 باسرمایه35ملیون افغانی، تاسیس شد. اولین پارلمان انتخابی تاریخ معاصرافغانستان در سال 1327(7-1949م) صورت گرفت. اولین پوهنځی(دانشکده) تعلیم وتربیه درسال1334(1955م)ایجاد شد.(سردارمحمد داوود) اولین بار اختلاط آموزشی(یکجا درس خواندن دختروپسر) در پوهنتون، در زمان صدارت محمد داوود صورت گرفت. اولین چوچه(جوجه شیطانی) افغانستان، بنام چرکستان(پاکستان) درسال 1948 م، تولد یافت. اولین وزیرِ زن در کابینه افغانستان، پیغله(دوشیزه) کبرا نور زی بود.(در کابینه هاشم میوندوال1343) اولین اتحادیه استادان پوهنتون افغانستان در سال 1347 تاسیس شد.(صدارت نوراحمد اعتمادی) اولین نظام جمهوری ریاستی افغانستان درسال 1973م (26-4-1352) ایجاد گرید. و اولین رییس جمهور افغانستان، سردارمحمد داوود بود. [ جمعه 1390/07/01 ] [ 0:5 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
چیغه سهار وختی وو، دسهار مونځ مې په جماعت سره اداکړ، قرآنکریم یوه سی پاره مې هم تلاوت کړ، دتل په شان دروضی شریف لور ته ددرس ویلو لپاره روان وم، دلوی سړک پرغاړه. زړه نا زړه وم، کله مې غوښتل چې لاړ شم ، هغه عجیبه صحنه هیر کړم، او دنورو عادی پیښو په څیر، یوه عادی خبره وبولم، خو مګر پښۍ مې د تګ توان نه درلود. مګر داپیښه دنورو سره پوره توپیر درلود. ځکه چې دا ښځي یواځی نه واست، یوه تقریباْ دری کلنه نجلۍ او یوه وړوکې دوه میاښتنی ماشوم هم ددوی سره وو. که څه هم ژمې نه و، مګر هوا ډیر ساړه و، دا دوه کلنه نجلۍ د ساړه هوا نه ډیر په تنګ وه، ټول وجود یي لرزیده اوهردم خپلې مورته یی ویله چې: موری! مونږ کله ځو؟ زما ډیر یخ کیږي! او...!! وړوکې دوه میاشتنی ماشوم په لوړ اواز چېغې وهله او ژړلی، اوښځي هم په خپلو کار بوخت وو. خځلي، پلاستیکونه، کارتنونه، او نور... دلشتۍ له څنګ نه داسی ټولول اوکره کول يي، ته چې وایی سره زر دي. مګر ما ته معلومه نه و چې داښخي د دی خځلي سره څه کوی؟ دپخلی لپاره ټوله وی؟ کوم شی ور څخه جوړوی؟ او یا هم...!؟ هرڅه چې و، خو و. مګر پښي مې ریږدی دي، دواړو سترګو مې د اوښکو نه ډکه شوی وو. د وړوکې ماشوم غږ، ځما په غوږو کې انګازې کولی اوسخت مې ځورول. دده دهره ناره سره ځما زړه رپیده، او زړه مې داسی نرې شوی و چې تر حده تیر. غوښتل مې چې په چېغو چېغو وژاړم، په لوړ اواز غږ کړم چې: ای خلکو! دا ولی؟ خلګ اسمان ته خیږی، مونږ جنګ کوو او زمونږ یو دوه نه کیږي، په وږې نس، ګدایی کوو. یو بل د هیڅ په خاطر وژنو، کلی او کورونه ورانه وو، ښځې کونډه کوو، ماشومان یتیمان کوو، ځانونه خوار او بې عزته کوو!!! لاهم وختی وو. سړک بالکل له ګڼه ګوڼي څخه تش و، لږ لږ کسان په سترګو کیدلی چې روضې ته روان دي، مګر ما ته دسړک نه تیریدل ډیر سخته ښکاریده، او ناشونی وو. دسړک تر څنګ کې کښیناستلم، په ظاهر ارام وم، مګر له زړه نه مې یوازی خدای خبر و چې څنګه سخته ناورین پکښې روان دی، سخت بی قرار وم. ښځي ته مې کتل، هغوی په ډیره چالاکی خسی او خځلي ټولول يي، داسی معلومیدای چې نه غواړی ډیر کسان یی ووینی، مخ تر دی چې ګڼه ګوڼی ډیر شی او دوکانونه خلاص شی، د هغه ځای نه لاړه شی. په ډیر چټکی سره خځلي ټول کړل، ټیکریو ته و اچول، په یوه لاس یی خپل ماشومان نیولی وو او په بل لاس یی ټیکری، ژر له هغه ځای نه ناپدیده شول او لاړل. مګر زه خپل پر ځای وچ ولاړ وم او دښخی د تګ لار مې د خپل سترګو سره تعقیبول. ټول ورځ په چرتونو کی ډوب وم، درس مې نه شو ویلی، زړه مې خواړه ته نه کیده، دچا سره ډیری خبری مې نه کولی، ذهن مې ډیر نا ارامه و، په غږونو کې هر دم د هغو دوه ماشومان، غږونه انګازی کیدل. د وړوکی ماشوم نری غږ ، چې په ډیره ضعیفی سره یی ژړل او چېغی وهل... او دهغه دوه درې کلنه نجلۍ غږ چې ویله یی: موری! موری! کله ځې؟ زما ډیر یخ کیږی....! زما ډیر یخ کیږی...! شعیب-1390/3/20 [ دوشنبه 1390/03/23 ] [ 6:41 بعد از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
نسبت نداشتن موقعیت مناسب وامکانات لازم، درخوابگاه ما جایی برای سپورت بدنی وجود ندارد، من دوست دارم که روزانه هرطوری شده ورزش نمایم واین یکی از ضروریات اولیه است که باید جز لاینفک زندگی هر انسان سالم باشد. ازاینکه خوابگاه ما جایی مناسب برای ورزش کردن نداشت کمی دلگیر بودم، ولی خوشبختانه فکری به سرم زد که خوشحال کننده بود. موقعیت خوابگاه ما از دانشگاه تقریباً2کیلومتر فاصله دارد. این فاصله میتوانست برای دَوِش(دویدن)، موقعیت مناسبی باشد. اما چون این مسیر را باید از داخل شهر پر ازدحام مزار شریف عبور میکردم، لذا دَوِش امکان پذیر نبود باید آهسته را ه رفت. به هر حال! باخود گفتم حالا که دویدن نمی شود، باید پیاده روی کرد. هم ورزش میشود وهم درهنگام عبور از میان انبوه جمیعت با آدم های مختلف رو برو میشویم، چیزهای جالبی می بینیم و... ازاین قبیل حرفها. به هرصورت خودم را به این حرفها قانع ساخته وروزانه حدود40 دقیقه پیاده روی میکنم تااینکه به دانشگاه میرسم. درمسیر راه باآدم های مختلف وعجیبی هم روبرو میشوم، از آن جمله، گروه بزرگی را زنانی تشکیل میدهند که چادری(برقع) پوش هستند. که متاسفانه یک سوم این چادری پوشان گدا هستند که به بهانه های مختلف، از رهگذران مطالبه پول میکنند. این چادری را که من توصیف میکنم نه ازآن نمونه چادری هایی هستند که زنان مسلمان درممالک اسلامی ازآن به حیث حجاب استفاده می نمایند، بلکه ازآن نمونه قفس های هستند که جزء اسلام سنتی وفرهنگ دیرینه ی ما افغانها گردیده اند. ازنوک سر تاپنچه ی پا،یک پارچه ی افتضاح ، یک نواخت، دارای چین های بی شمار،و...میباشد. درست مثل قفس. ولی باتفاوت اینکه قفس از سرتا به پای دارای سوراخ های میباشد که هوای تازه میتواند داخل شود، ولی چادری ما، فقط بین10-20 سوراخ نوک سوزنی محدود دارد، آنهم درمقابل بینی، که میتواند کمی راه تنفس را آزاد سازد وبس. وقسمت پایینش هم باز است تامانع راه رفتن نشود. قبلاٌ فکر میکردم که تنها درولایات(استانها) یی که بیشتر پشتون نشین هستند، این چادری مقدس، رواج است. اما برعکس! درولایت پیش رفته ی مثل بلخ ودر شهری که دم ازگهواره تمدن درمنطقه می زند(شهرمزارشریف)نیز این قدیسه معمول است. باوجود اینکه زیاد تر مردمش دارای طبیعت وپوشش آزاد هستند ولی از داشتن زنان دارای چادری نیز بی نصیب نگردیده است. دریکی از همین روزها که دانشگاه میرفتم، ده قدمی مانده بود که به دروازه ورودی دانشگاه برسم، چند نفری ازمن بیشتر بودند باصدای یک زن چادری پوش توقف کردند. چون من کمی دور تر بودم، نشنیدم که آن زن دقیقاً چی گفت، ولی از رفتار بچه ها معلوم شد که به حرفهای زن توجه نکردند ودوباره به راه افتادند. من که فکر کردم این چادری پوش گدا هست، خواستم طبق حدیث پیامبر(ص) طوری صدقه دهم " ازیک دست بدهم که دست دیگر آگاه نشود" (مخفیانه). پنج افغانی را ازجیبم درآوردم وطرفش دراز نمودم، دیدم دستش را دراز نکرد، اول تعجب کردم ولی به روی خود نیاوردم، گفتم شاید ازمن توقع پول دادن را نداشته است. بااینکه عجله داشتم سکه را روی دستهایش که از زیر چادری به مشکل تشخیص می شد، گذاشتم وبه راه خود ادامه دادم. هنوز چند قدمی پیش نرفته بودم که بالحن خشن صدایم زد: "او بچه!، اوبچه، ایستاده شو!." من ایستادشدم، رویم را به طرف او دور دادم، وبه دلم گفتم درین وقت تنگ این دیگه ازجانم چی میخواهد!؟. آن زن به من نزدیک شد وگفت "اِی پیسه را برای چی به مه دادی؟ " (چرا برایم پول دادی؟). من جا خوردم! چون عادت دارم وقتی بازن طایفه روبه رو میشوم، اکثر اوقات نمیتوانم مستقیماً به صورت شان نگاه کنم ویااینکه نمی خواهم به طرف زنان خیره شوم، طبق عادت همیشگی، نگاهم را به زمین دوختم وجواب دادم: مگرشما این را(پول)نمی خواستید؟. دراثنای حرف زدن، ناگاه نگاهم به طرف پاهای آن افتاد وکفش های مُدل بالایش مرا فهماند که این زن گدا بوده نمی تواند. باشرمندگی جمله ام را تمام کردم، وعرق شرم بر پیشانی ام جاری شده بود بادست پاک نمودم. باخود گفتم مرتکب عجب اشتباهی شدی!؟ زن که فهمید من اورا اشتباه گرفته ام، از ظاهرم هم مشخص میشد که ازاین کارم سخت شرمنده ام. لحنش آرام شد وپول را پس به من داد وتوأم باخجالت گفت: ببخشید بچیم(پسرم) من استاد هستم. درحالیکه غرق عرق شرم شده بودم پول را پس از دستش گرفتم از او معذرت خواهی کردم وگفتم: ببخشید مادرجان، حال چی خدمتی برای شما انجام داده می توانم؟. گفت : نه! برو بچیم درس ات را بخوان. ومن به راه افتادم ورفتم داخل دانشگاه. تمام همان روز درفکر بودم، وباخود می گفتم این چی اشتباهی بود که من مرتکب شدم؟! آیا من ملامت بودم ویااین چادری محجبه؟ واز این قیبل فکرها... آخر این چی رسمی است واین چی فرهنگی است که درین نوع پوشش، استاد دانشگاه ویک گدا را تمایز کرده نمیتوانیم؟! این چادری نمیدانم از کدام روز رواج شده است، مخترع آن کدام دانشمند کور فکر بوده است؟ باچی انگیزه ای این کار را کرده است؟ آیا اسلام گفته است که زن مسلمان باید درقفس باشد؟ آیا اسلام گفته است که زن باید از چهاردیواری خانه بیرون نشود؟ آیا اسلام دین سخت گیر وزن ستیز است؟ ویا این ما هستیم که از اسلام یک چهره خشن وترسناک در دنیا ساخته ایم؟!!! با افراط خود اسلام را دین وحشت جلوه داده ایم وباتفریط خویش مسلمان را خوار وبی عزت معرفی نموده ایم؟! وای حسرتا!!!
[ شنبه 1390/02/03 ] [ 10:31 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
کتابچهء شیطان
[ چهارشنبه 1389/10/08 ] [ 1:10 بعد از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
5 شنبه 1 / 7 / 1389 وضعیت اطفال در ولایت فراه اطفال نونهالان امروز بزرگان فردا، این قشر آسیب پذیر و… بیایید ببینیم وضیعت اطفال که ما آنهارا آینده سازان وطن میگویم در ولایت فراه، درولایتی که حقیقت گواه آنست که درحقش ظلم شده است ازچه قرار است؟!. هر روز صبح زود ازخانه به طرف دفتر کار پیاده میروم (برای اینکه فرصتی برای ورزش کردن ندارم!) بازار شهر کوچک فراه که درچند سال اخیر وسعت اش بیشتر وبزرگتر گردیده هرروز درمسیر راهم است صبح زود بود. درست جای که بازار شهر فراه تازه شروع میشود یک طفل 10- 11ساله با چهره پریشان، لباس نا مطلوب، کفش های دوقسمه در پهلوی دیوار سابقه ریاست زراعت ولایت فراه نشسته است، فرش کوچک جلوی اش گذاشته ومقداری از وسایل کفاشی بروی آن مانده است. نزدیک رفتم، پهلویش نشستم پرسیدم نامت چیست؟ گفت هدایت، چه میخواهی؟! کفش هایت پاره است یا رنگ بزنم؟ گفتم: نه برادرم، من خبرنگار هستم. ازو خواستم تا مقداری درمورد خود وفامیلش صحبت کند. واینکه مکتب میرود؟ پدرش چکاره است؟ تا این سوال راکردم.درونش به لرزه آمده، با چشمانی که باید در مقابل چنین سؤالی می گریست! اما غرورش اجازه نداد تا اشک بریزاند؟ چرا چون اوپدر ندارد و8نفر اعضای فامیل مادر، برادران کوچک وخواهران کوچک همه درانتظار آنست که هدایت می آید 150- 200 افغانی می آورد تا چیزی خریده وبخورند پس کجا مکتب، درس، تعلیم، ورزش تفریح و.... خانواده بسیار غریب هستند میگوید دو برادر از خودش کوچکترداردکه در بازار سپند دودمی کنند تامقداری پول کمایی کنند. اعضای فامیل آنها نه نفر است ودر یک اتاق خرابه در گوشه ای از شهر زندگی می کنند. این هنوز آغاز بود تا صد متر پیش رفتم یک نوجوان دیگری پیش رویم آمد زلمی نام داشت و دود سپند را از دور و برم نثار نمود و چند دعایی نیز کرد و سپس گفت بیادرکم به من کمک کن، غریب هستم، از سیلاب زده گان ولایت قندوز هستیم، پدرم معلول است، برادر کلان ندارم و ... چند سوال ازوی نمودم، زندگی اش همچون زندگی هدایت بود که باید به عوض مکتب رفتن که (هرگز به یادش هم نیست و نمی شناسد)، باید روزانه کارکند و برای فامیل اش نفقه پیدا کند و ... اگر از کوچه و بازار شهر فراه دیدن کنی تعداد زیادی از اطفالی که بین سنین 6 الی 16 ، 17 ساله دیده می شوند که مصروف کارهای شاقه هستند که مشکلات روزگار آنها را مجال فکر کردن به درس و تعلیم و تربیه نداده است. به ریاست کار و امور اجتماعی ولایت فراه رفتم در گفتگویی كه با نصرالله امینی رئیس این ریاست داشتم اؤوي در رابطه به نهاد های حمایوی و برنامه های حمایتی شان برای اطفال خیابانی و مجموع تمامی اطفال چیست ؟ ايشان درجواب چنین گفتند: اطفال یک قشر مهم مملکت ماست ویا بهتر بگویم ثروت ما هستند در طول جنگ های بیشتر از سه دهه بیشترین آسیب را اطفال متقبل شده اندلإ بناءً ضرورت است تا نهاد های زیادی در خصوص اطفال کار کنند. ما در ولایت فراه ماهی یک دفعه جلسه عمومی CPAN را برگزار می کنیم که تمامی قضایا و مشکلات اطفال فراه و همچنان اتفاقاتی که به وجود می آید بررسی شده وبه مشکلات آنها تا حد امکان رسیدگی گردیده و یا به نهاد های مربوطه سپرده می شو د . در خصوص اطفال خیابانی (سرسرک) چند وقت قبل یک سروی مقدماتی داشتیم در طی آن 500 تن از اطفال خیابانی را شناسایی کردیم که تنها در مرکز بودند و اگر ما آماری از ولسوالی ها نیز داشته باشید شاید ارقام تا 2000 الی 3000 نیز برسد و ما این لست از اطفال خیابانی را ضمیمه یک پیشنهاد جهت ترتیب یک برنامه سازنده بخاطر حمایت و تحت پوشش گرفتن چنین اطفال به دفتر یونیسف مقیم در فراه تقدیم نمودیم که آنها به مرکز فرستاده اند.اماتافعلاً كدام خبري نشده است . ما تا بحال بخاطر حمایت از اطفال خیابانی هیچ بودیجه ای نداشته ایم و به مقامات مرکز پیشنهاد ما این بود ه تا یک مرکز حمایوی از اطفال خیابانی در فراه ایجاد گردد. ما در چوکات ریاست خود مدیریت عمومی روزنتون (پرورشگاه)را داریم که بخاطر حمایت از اطفالی اند که پدر و یا مادر ندارند این ها در روزنتون (پرورشگاه)تعلیم و تربیه می بینند و تمامی خرچ شان نیز داده می شوند . سپس به مدیریت عمومی روزنتون رفتم، جان محمد مدیرعمومی روزنتون را در حالی که با چند تن از کارمندان روزنتون مصروف جلسه بود یافتم. ایشان می گویند از سال 1381 به بعد روزنتون در ولایت فراه ایجاد شده که مکلفیت آن این است تا اطفال غریب و بی بضاعت را که پدر و یا مادر نداشته باشند تحت پوشش بگیرند چنین اطفالی از طرف وارثین شان به ریاست کار و امور اجتماعی رفته و این ریاست بعد از طی مراحل آنها را به ما معرفی می کنند شرایط پذیرش در روزنتون این است که اولآ طفلی که چه پسر باشد یا چه دختر باید سن شان از 7سال پایین تر و از 18سال بالاتر نباشد بعد از اینکه شامل روزنتون گردیدند آنهارا از طریق ریاست معارف شامل مکاتب می نماییم تا درس بخوانند و همچنان در خود روزنتون نیز چندین صنف مجهز و معلمین بخاطر تدریس شان آماده هستند تا بعد از وقت نیز درس بخوانند . همچنان تمامی مصارف خوراک و پوشاک آنها در روزنتون مهیا است ، برا ی پسران لیلیه نیز داریم. فعلا در روزنتون به تعداد 161طفل موجود است که 96 نفر پسر و 65نفر دختر هستند که اکثریت شان بین 7 الی 15ساله می باشند اطفال روزنتون در پهلوی درس مکتب در کارهای فنی و حرفه ای که از طرف مؤسسات برگذار می گردد نیز شامل می گردند . درقسمت تسهیلات تفریحی، درصحن روزنتون میدان های فوتبال ، والیبال ، بسکتبال و... داریم که روزانه مطابق به تقسیم اوقات ورزش می کنند . ودر هر لیلیه شان یک تلوزیون 29اینچ نیز گذاشته شده تا برنامه های تلویزیونی را تماشا کنند. رنا زن کهن سالی است که 3 نواسه اش را آورده است تا شامل روزنتون گردد او بسیار خوشحال است ازینکه در فراه نهاد حمایوی وتربیوی بنام روزنتون موجود میباشد چرا که پدر این 3 طفل فوت کرده است او میگوید: در خانه کسی ندارد تا کار کند ومصارف اطفال وخانواده را بپردازد او میخواهد تا نواسه هایش که دو دختر ویک پسر اند درس بخوانند تا زندگی شان بهتر باشد. وی میگوید روزنتون جای بسیار مناسب است برای نگهداری اطفال خانواده های که غریب هستند. نقیب الله 14 ساله، 8سال میشود که در زیر چتر این روزنتون زندگی میکند، پدرش فوت نموده است کسی را نداشته تا از وی مواظبت کند ازهمین سبب به روزنتون آورده شده است. او از طرف اداره روزنتون به یکی از مکاتب عالی شهر معرفی شده، صنف نهم است واول نمره صنف خود میباشد. معلمش میگوید نقیب الله بچه بسیار با استعداد میباشد اگر امکانات و زمینه بیشتر برایش باشد میتواند آینده بسیار درخشان برای خود داشته باشد. از همین سبب ریاست کار وامور اجتماعی تصمیم گرفته است تا نقیب االله وچهار تن دیگر از اطفال روزنتون را که اول نمره های صنف خود وشاگردان با استعداد هستند به یکی از لیسه های خصوصی که از امکانات بیشتر برخوردار باشد معرفی کنند تا بیشتر رشد کنند. عدۀ از آگاه هان بدین باورند: که مبارزه با فقر وبیکاری ومساعد کردن زمینه بهتر تعلیمی میتواند کمک کند تا فامیل ها خود از اطفال خویش سرپرستی کرده وآنها را به مکتب بفرستند تادرس خوانده واشخاص مفید برای جامعه باشند. [ سه شنبه 1389/08/18 ] [ 11:29 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
نامه ای غم انگیز این قصه یکی ازداستانهای واقعی بوده وسرگذشت یک جوانی رابرای مابازگومیکندکه نخواست نامش را افشا کنم. این داستان رایکی ازجوانانیکه تازه ازایران بازگشته بود برای من تعریف کرد،درابتدا من میخواستم که باوی رسما یک گفتگو(مصاحبه) داشته باشم اما اوحاضرنشد وگفت من چون نمیتوانم به همه سوالات شما پاسخ دهم بخاطراینکه غرورم اجازه نمیدهدکه تمام حقیقت رابازگوکنم لذا من میخواهم داستانم رابه شکل نامه به شما بفرستم. من هم قبول کردم واو دوروزبعد داستانش که دریازده ورق نوشته بود برایم فرستاد. که اینک از این داستان پردردش مختصری خدمت شما خواننده عزیزتقدیم میکنم امید لحظه ی درآن مکث کرده وبه حقیقت موضوع پی ببرید. (البته من بعدازینکه داستانش رامطالعه کردم آنرا به شکل خلاصه وکوتاه نوشتم کلمات زیادتوحین آمیزش را اصلاح نمودم وتاحدامکان کوشش نمودم که زیراحساسات قرار نگیرم وبی طرفی راحفظ نمایم. به هرحال آن واقعیتهاییکه درین داستان بودنتوانستم همه رابنویسم این به دوعلت بود: اول اینکه حجمش زیادبود ودیگراینکه دستم یارایی نوشتن همچوکلمات توهین آمیزوکفرآمیزجنایتکاران ایرانی راندشت.) اززبان خودش من بعدازاینکه مکتب راخلاص کردم نسبت نثبت نداشتن واسطه نتوانسم که بجایی مقررشوم ومجبوراً به ایران رفتم،چون نه تحصیلات عالی داشتم ونه کدام جوازقانونی بودوباش درایران راُ ناچارشدم که بایک نفردریک شرکت ساختمانی کارکنم. ارباب(صاحب کار)من آدم خوبی بود اوهرروزخودش برایم صبحانه میآ ورد،برایم شیرمی آورد، گرچه قوت جسمی زیادنداشتم ولی آن شیرراکه میخوردم به اندازه ای کارمیکردم که خودم حیران می ماندم. مدت یک سال کارکردم روزبه روزضعیف ولاغرمی شدم،هرگاه شیرمیخوردم حس میکردم که قوت من صدبرابرشده است واگرنمیخوردم سست وبیحال بودم. بالاخره ارباب من نسبت مشکلی که داشت بایدبرای چندروزمیرفت خارج اورفت ، بعدازان پسرش برایم صبحانه می آورد،شیررا که خوردم مثل شیرهرروزنبودانگارهیچ چیزی نخورده باشم آنروزنتوانستم کارکنم ، سخت بیحال وکسل بودم وتمام جانم را درد گرفته بود روزدوم وسوم وچهارم همچنین بیحال افتاده بودم ومریض شدم.بعدازپنج روز صاحب کارمن آمد ومرا به این حال دیدوبرای من شیرآورد،همان شیرراکه خوردم پس سرحال شدم وانگار اصلامریض نبوده ام پس باهمان انرژی سابق شروع به کارنمودم اینجا بودکه فهمیدم داخل شیرچیزی را برایم حل میکند. چندوقتی که سپری شد دیگران موادی که داخل شیربودنیزبرایم کدام تاثیرنداشت روزبه روزضیف تر میشدم تااینکه یک روزصاحب کاربرایم گفت امروزبرای شما یک چیزدیگرمیدهم که بتوانی زیادترکارکنی عصرهمان روزبعدازاینکه کارم تمام شدمرا به اتاق خودخواست آتش را روشن کرد ویک رقم پودرسفید را روی ده تومانی گذاشت وآنرا مقابل آتش قرارداد ویک سکه دیگرده تومانی را لول کرد وبدستم داد وگفت: نام این پودرگرز(هیروئین)است وقیمتش هم زیاداست نگذارکه دود آن هدر رود آنرا کش کن،من هم همان کاررا کردم وچندبارکه آنرا کشیدم انگاردرهوا قدم میزدم همه انرژی ازدست رفته خودرا بازیافتم وفکرکردم که توانایی انجام هرکارسخت رادارم. وهرروزقبل ازکاربرایم آن موادرابرایم تهیه میکرد ومن هم به آن عادت کردم که اگریک روزآن را نمیکشیدم فکرمیکردم که تمام دردهای دنیادروجودم هست وبه محض آنکه آنرا میکشیدم دیگرفکرمیکردم که همه خوشبختیهای دنیانصیب من است. چندروزبه این منوال گذشت، یک روزصاحب کاربرایم گفت: آقای ....... شمادیگرمعتادشده ای وبه دردمن نمیخورید لطفا ازاینجابرو! من را ازآنجابیرون کرد وپول زحمت کشید دوساله ام را نداد، من هم ازترس اینکه افغانی هستم ومدارک(اسنادقانونی بودوباش)نداشتم نتوانستم به پولیس شکایت کنم. چند روزی درایران بودم وشبهارا درپارکها می خوابیدم تااینکه پولیس ایران مرا دستگیرکرد وداخل اردوگاه فرستاد،دوروزبرای مانان نداد روز درهوای آزاد(آفتاب سوزان)روی زمین مارامیخواباندوشبهارا دریک خیمه کثیف(چتل)که باهربارتنفس موی بربدن انسان راست می شدوفکرنمی کردکه درجهنم هم ازاین عذاب بیشترباشد. مارا توسط خودماکتک میزد یعنی هردونفرراروبروی هم ایستادمیکردندودستورمیدادکه بادست(سیلی) تاحدالامکان محکم به صورت یکدیگربکوبیم من چون قدرت ایستادن رانداشم چه برسدبه این بصورت کسی محکم سیلی بزنم.! مرابه زورکتک ایستادکرد چون دوسیلی باهم ردوبدل کردیم من به زمین افتادم. به مجرد اینکه به زمین رسیدم آن سرباز(پولیس)بی خدا جفت پای ازآن بالاخودش رابالای من انداخت من غش(ضعف)کردم نمیدانم چندساعت بعدبه هوش آمدم بازدیدم همان سربازبالای دیوارایستاده است،همین که دیدبه هوش آمدم پایین آمدنزدمن،من باخودفکرکردم که آمده است که ازمن معذرت خواهی کند، امابرعکس بالگدبه شکمم زد وگفت بلندشوای افعانی پدرسوخته همه شما افغانی های ........ را تاانسان نکنیم به افغانستان نمی فرستیم. من گفتم ازخدابترس من معتادم وقدرت ایستادن راندارم. اوبه من گفت اینجا اردوگاه است خدایی وجود نداردکه ازاوبترسم اگرخدایی می بود بایدبه دادشما پدرسوخته هامی رسید(العیاذبالله)،وصدها توهین کفرآمیزدیگربه مقدسات. بمن اشاره کردکه آنجارا ببین، عکسی خروسی رابه من نشان دادکه زیرپایش تخم مرغ افتاده است. وگفت خوب دقت کن ما ازخروس تخم مرغ میکشیم وازافغانی ها پدر درمی آوریم. وشروع کردبه لت وکوب من. یک لگدزد،سخت به زمین خوردم،موهایم رابادستش گرفت وبازانویش محکم به پیشانی می کوفت دیگرنفهمیدم که چه شد یک وقت دیدم که سه نفرازافغانی های همسفرم دوروبرم ایستاده وبه صورتم آب می پاشد وقتی به حال آمدم دیدم تمام وجودم ازدرد میسوزد ودست راستم را که ازهمه وجودم بیشتردرد میکردبه گردنم بسته وبه برایم گفت که دستت شکسته است. دیدم که دیگران نیزازمن حال بهتری ندارندوهرکدام شان یک نشانی ازشکنجه بروجودخود داشتند، ویک نفردیگرکه میگفت یک مولوی میباشد ازغوریان هرات،برای شرکت درجلسه ختم بخاری به ایران آمده بوده است وبه خاطرامتناع ورزیدن ازدرآوردن لباسش هنگام یک نوع شکنجه به نام (کلاغ پر) سه نفرسرباز لباسش را درآورده با داغ کردن پلاستیک وچکاندن به پشتش(ازقسمت کمرتازانو هایش یعنی عورتش) راسوختانده وبه علاوه هنگام جفتک زدن روی سرش یک گوشش کاملا شنوایی خودرا ازدست داده است.من که در درد واعتیادخود گرفتاربودم واکثراً بیهوش بودم نمیدانستم که واقعا دراطراف ما چه رخ داده است گرچه به چشم میدیدم ولی چون حس نداشتم که به یادم بماند. آنچه شنیدم ازدیگرهمراهانم که شب را باآنهادرنیمروز سپری کردم وبرایم هیروئین پیداکرد وقتی سرحال شدم بغیرازدستم که حس میکردم زیاد دردمیکند دیگربرای یک روزسالم بودم. وآنچه را آنهابرایم تعریف میکرد واقعاً قابل تصورنبود اول باور نمیکردم،بعدچون نشانه هاییکه دروجود اکثراً مشاهده میشد به چشم خود دیدم یقینم را صددرصد کرد واقعاانسان راگفتنش زجرمیدهد ازجمله توهین به مقدسات(دین ،مذهب،افغانیت،تجاوزبه شرف،حیاء و......) که اصلا درشان گفتن نمیباشد. وقتیکه میخواست مارا رد مرز کندچون من پول کرایه را نداشتم مرا سه ساعت داخل دستشویی(تشناب) نگهداری کرد وکتک میزد وشکنجه میکرد واز ترس اینکه نمیرم ازدیگرافغانی های همسفرمن پول گرفت کرایه من را پرداخت ومراداخل بکس عقب موترانداخت وبه افغانستان فرستاد. درآخرین نفس هایم به ولایت نیمروزرسیدم. چون به فراه آمدم ورفتم به خانه یی خود اول هیچکدام ازاعضای فامیلم مرا نشناخت وبه داخل راه نمیداد بعدکه من برای شان اصل موضوع را گفتم همه شان به طرفم به دیده ی نفرت مینگریست وخوردوکلان ازمن کناره گیری میکردواتاق مرا جداکرد وبه داخل خانه نمیگذاشت،من فقط برای پیداکردن هیروئین می اندیشیدم وبس. هرچیزی که به دستم می آمد میبردم بازارمیفروختم وباپول آن هیروئین گرفته خودم را نشه میکردم. چندبارپدرم مرا ازخانه کشید ومیدیدکه گدایی میکنم بازمرا خانه می آورد ومیزدوحبس میکرد. پدرم چون پول تداوی مرانداشت ویاهم نمیداد بعد مادرم به مامایم که درهرات بود تلفن کرد وگریه وزاری کرد تااینکه مامایم قبول کرد ومرابه شفاخانه تداوی معتادین درهرات برد وبعدازپنج ماه کاملا ازازاین لکه ننگ خلاص شدم وهمان جابرایم دریک دوکان نجاری وظیفه پیداکرد وتقریبایک سال جداً مراقب من بودوهرازگاهی مراتعقیب میکردکه مبادا بازبه اعتیاد روی آورم وبعدکه کاملاً ازطرفم مطمئن شدبرایم دوکان مستقل گرفت وکاروبارم خوب شدودوباره صاحب عزت وآبروشدم وحالاهمه کس بامن خوب است. وحالا بعدازهربارنمازوهرلحظه که به یادم می آید هزاران لعنت به دولت ایران ومردمش می فرستم.وتوصیه من به جوانان وهمه اقشارجامعه این است که هرجنایتی که میکندبکندولی دوکاررا نکنند، اول اینکه به ایران نروند ودوم به اعتیادروی نیاورند،حتی سیگارکشیدن که بی عزت ومنفورهمه میشوند. نوشته:عبدالقادرشعیب۲۰/۹/۱۳۸۸ این مطلب درماهنامه نورستگان درماه سنبله(شهریور) ۱۳۸۹ودر جریده سیستان(میزان۸۹) به نشر رسیده است. [ دوشنبه 1389/08/17 ] [ 3:56 بعد از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
طبابت یاتجارت؟ درسالیان اخیرکه دنیایکی ازبهترین وپشرفته ترین دوران تحول به سوی پیشرفت وترقی راطی میکند. پیشرفت ودگرگونی های دنیا همه ازبرکت علم میباشدکه بشررابه اوج تعالی ورفاه رسانده است، وموشگافی های بشرسبب گردیده است که خیالات ورویا های بشربه حقیقت مبدل شود ومسیرپیشرفت گسترش یابد. افغانستان هم یکی ازجمله کشورهایست که لنگ لنگان به دنبال قافله پیشرفت خواسته وناخواسته درحرکت است. این پیشرفتها دریک ساحه مشخص محدودنمانده است وبطورفراگیردرهمه عرصه هاتحول قابل ملاحظه ای ایجادنموده است وبخصوص درعرصه طبابت بجایی رسیده است که حتی داکتران میتوانندکه بااستفاده ازوسایل ساخته شده توسط بشر،ظریفترین وحساس ترین اعضای بدن را پیوندتعمیرویاتبدیل نمایند. اخیراً دررسانه هااعلان شدکه داکتران درانگلستان توانسته اند که یک قلب مصنوعی بسازندکه بتواند جایگزین قلب طبیعی برای کسانیکه مشکلات قلبی دارندوقلب شان نیازبه عملیات وسیع ویاترمیم را داشته باشند، شود. این عملیات بالای یک بیماری که بیشتراز68 سال عمرداشت وبه مدت 17 سال به مریضی قلبی دچاربوده است، به موفقیت انجام شد واین قلب مصنوعی دربدنش نصب شد. اما درافغانستان!! داکتران میتوانندکه به راحتی قلب یک انسان سالم را درظرف چند دقیقه توسط یک معاینه اش ازکارانداخته وبه زندگی اش خاتمه دهد. بطورنمونه: شخصي سرماخورده بود ونزد داکترصاحب مراجعه نمود وداکترصاحب برایش نخسه نوشت وتوصیه نمود که ازدواخانه مقابل مطبش دوابگیرد ومریض هم چون دیگرپول درجیبش نمانده بود به خانه رفت وبعد ازساعتی مراجعه کرد ودوا گرفت، ومیخواست که برای نشان دادن دوا به داکتر داخل معاینه خانه اش شود از او مطالبه200 افغانی نمود. ومریض گفت که من ساعت پیش ازهمین داکتر نخسه گرفتم و.... دلایلش پذیرفته نشد، بالاخره مجبور گردید که به داکتردیگری که ازقبل با اوشناخت داشت، مراجعه نماید تا دوایش را برای اونشان دهد. اماآن داکتر برایش نخسه دیگر تجویزکرد وضمناً یادآورشد که خوب شده است که ازنخسه داکتر قبلی استفاده ننموده است ورنه .... این مریض بیچاره تمام نخسه را استفاده کرد امانه تنها اینکه بهتر نشدبلکه روز به روز بدتر میشد. مجبور گردید که هرات وکابل هم برود. خلاصه اینکه 22 نخسه دوا از داخل افغانستان گرفت ومبلغی بشتراز دولک افغانی مصرف نمود نه تنها اینکه خوب نشد بلکه هرروز مریضی جدیدتری عایدش میگردید. درآخرین مرحله پیش یک داکتر مهربان که شش مرتبه قبل نیزبه اومراجعه نموده بود رفت، آن داکتر مهربان برایش توصیه نمود که به هندوستان باید رفت، چون مریضی اش زیاد پیشرفته شده است درافغانستان امکانات برای مداوایش وجود ندارد. بافروختن یک قطعه زمین پدری، وبیشترازیک ماه سپری کردن درادارت، پاسپورت وویزا تهیه نموده عازم هندوستان گردید، دلخراشتر ازهمه اینکه درهندوستان وقتی که به داکتر مراجعه مینماید داکتر برایش میگوید که دو سوم2/3 حصه کبدش(جگر) از تاثیر استفاده ی دواهای بی کیفیت وبی ربط به مریضی اش ازبین رفته است. واین مرد بخت برگشته وقتی که این حرف را میشنود سکته میکند ویک ساعت قبل ازاینکه عملیاتش شروع شود جان به حق تسلیم مینماید. آری! ازیک سرماخوردگی کوچک شروع وبه مرگ ختم گردید. به این عمل گویند تجارت برجان مردم. دریک واقعه چشم دیدخودم، محترم داکترصاحب شخصی را که پرده گوشش پاره شده بود در50ثانیه سه عملیات را بالایش انجام داده( معاینه فزیکی، معاینه تلویزیونی و...) ومبلغ 1500 افغانی را نقدکرد. در زمان حاضر هر داکتر درکنار مطبش بطورحتمی یک دواخانه نیزمیداشته باشد، وسیستم آن طوریست که وقتی داکترصاحب نخسه را مینویسد وضمن توصیه به گرفتن دارو از دارو خانه مربوط خودش، نخسه را طوری مینوسد که اگربه هردواخانه ی دیگرمراجعه نماییدآن نخسه را خوانده نمیتواند. وخدا انصاف دهد دواخانه را!؟ طوری چورمیزندکه مریض به مریضی دیگر(قرض دارشدن) مبتلامیشود. وازجانبی دوای موجود دردواخانه ها، اکثراً ویاشایدهم بطور قاطع ساخت ایران وپاکستان است که فاقدکیفیت دارویی میباشد ومانند دیگر مهربانی های کشورهای همسایه این هم تقلبی وبی کیفیت میباشد. وازهرطرف مردم بیچاره مورد تهاجم وحمله قرار گرفته است. چنانچه به وضوح دیده میشود رقابت برای پول کندن ازمردم دربین داکترصاحبان ما به شدت درجریان است، طوریکه برای به دام آوردن مردم بیرون ازشهر(مردم ولسوالی ها وقریه جات) داکتران ما دردروازه های ورودی وخروجی شهر کمین(مطب) برپانموده است. گرچه مردم اطراف شهر انسانهای ساده وخوشباور هستند ونیاز به دام برپاکردن ندارند، بازهم داکترصاحبان برای اینکه راحت بتوانند شکار کنند ویا ازترس اینکه شکار داکتر دیگری نشوند برسر راه شان کمین دار گردیده اند. وای به حال مردم بیچاره وکم درک اطراف ..........!!!؟ که اندک عواید شان را نیزبدون اینکه برای آنها نفع برسد ازدست میدهند. وتوان انتقال مریض شان را به خارج ازکشور ندارند. وبایدعزیزان شان درمقابل چشمان شان به حالت کاملاً یاس بادنیاوداع گویند. این بُحران درحال گسترش است، طوریکه اکثر شاگردان مکاتب داکترشدن درصدرآرزو های شان قرار دارد وخدا میداند که چه تعداد ازاین عاشقان طب به هدف خواهند رسید وچه طریقه های نوین وپیشرفته را برای خلع مردم بیچاره ازپول کسب خواهندکرد؟. [ یکشنبه 1389/08/16 ] [ 11:1 قبل از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
روزگارمعکوس (نتیجه معکوس) ملیونهافکرواندیشه درسر پروراندم صدهاهزاردالرمصرف کردم برای جمع کردن ده هزارکارت هزارروزدویدم، نهصدفورمه خانه پری نمودم، هشتصدنفروکیل وشاهدگرفتم که ازجمله هفتصدشکایتی که علیه من صورت گرفته است را ششصد آنرا ردنموده وبرای هرشاکی پنجصد دالربپردازد،همچنین چهارصدناظرراگرفتم که درسیصدمحل درمقابل دوصد دالربرایم نظارت کنند.صدروزمکمل همراه بانودنفرخویش درهشتادمنطقه کمپاین کردم، هفتادمهمانی ترتیب کردم وشصت موترتحفه دادم که پنجاه نفردرچهل منطقه(حوزه) سی صندوق رای جعلی را برایم پرنمایند. بیست نفر را برای ده روز تمرین داده دادم که با نه DFC درهشت محل برای هفت ساعت شش سایت انخاباتی رابا پنج نفرتجربه کار که درچهارانتخابات گذشته کارنموده باشد را دراختیارم قرار دهد. سه هفته بعد از انتخابات طی دو اعلان رسمی بعد ازجدا کردن رای های جعلی مشخص شد که فقط یک رای قابل اعتبارداشته ام.
[ شنبه 1389/08/15 ] [ 11:58 بعد از ظهر ] [ شعیب ]
[ ]
|